به «ابوذر زمان» و «جلال آل قلم» چرا جفا می کنید؟

شهریور ۲۰, ۱۳۹۷ ساعت: ۰۴:۱۴ ق.ظ 710 بازدید بدون نظر
روز گذشته و در آستانه سالروز درگذشت مرحوم آیت الله طالقانی و مرحوم جلال آل احمد ، توفیق شد تا سری به زادگاه این دو شخصیت بزرگ معاصر بزنم. حتما مستحضر هستید که این دو عزیز در شهریور ماه و به فاصله ده سال و یک روز با یکدیگر ، به رحمت خدا رفته اند.

به «ابوذر زمان» و «جلال آل قلم» چرا جفا می کنید؟

یادداشتی از: محمد علی نادعلی زاده
۱ – خدا رحمت کند شهید بزرگوار شیخ فضل الله محلاتی نماینده حضرت امام خمینی(س) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را و بر درجاتش بیفزاید. بسیاری این سخن شهید محلاتی را شاید از دیگران شنیده باشند اما نگارنده در سال ۱۳۶۲ و در لانه جاسوسی – که آن روزها کاربردهای فراوانی از جمله اعزام نیرو به جبهه های نبرد داشت – لااقل یکی از چند مرتبه ای که ایشان این تعبیر را به کار برد بدون واسطه از خود شهید محلاتی شنیده است که شاید نقل اجمالی آن خالی از لطف نباشد. در آن روز که مقارن بود با ایام ولادت حضرت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا (ع) جمعی از نیروهای حاضر، منتظر سخنرانی ایشان بودند اما به علت تاخیری که ایجاد شده بود، یکی از برادران به سبک آن دوران پشت تریبون رفت و به سبک آهنگرانی شروع به نوحه سرایی کرد. مستمعین هم روی پا ایستاده بودند و سینه زنی می کردند و خلاصه شوری مجلس را فرا گرفته بود که شهید محلاتی وارد سالن شدند و با چهره ای برافروخته و در حالی که عبای خود را جمع کرده بود با گامهای سریع به طرف تریبون رفت و بدون معطلی میکروفن را از نوحه خوان گرفت و ما را مورد خطاب و عتاب قرار داد که: شما مقلد هستید یا مجتهد؟ کدام مرجع تقلید و یا در کجا امام خمینی فرموده اند که در روز ولادت باید عزاداری کرد؟!

البته ایشان این تعبیر را در جای دیگر و به مناسبت دیگری هم به کار برده بود که محل بحث این مرقومه نیست.

۲- روز گذشته و در آستانه سالروز درگذشت مرحوم آیت الله طالقانی و مرحوم جلال آل احمد ، توفیق شد تا سری به زادگاه این دو شخصیت بزرگ معاصر بزنم. حتما مستحضر هستید که این دو عزیز در شهریور ماه و به فاصله ده سال و یک روز با یکدیگر ، به رحمت خدا رفته اند. مرحوم آل احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ و مرحوم طالقانی در ۱۹ شهریور ۱۳۵۸٫ اما این تنها وجه مشترک ایشان نیست چرا که زادگاه هر دو شخصیت بزرگوار طالقان است. پدر مرحوم آل احمد از سادات روستای اورازان و پدر مرحوم طالقانی از سادات روستای گلیرد بخش بالا طالقان از توابع شهرستان طالقان بوده اند، اما این همه ماجرا نیست.

وجه تشابه دیگر این دو شخصیت، مظلومیت مضاعف آنان است که البته تنها به آنان خلاصه نمی شود و متأسفانه سالهاست که دامن گیر بسیاری از درگذشتگان و حاضران از اهالی فرهنگ و مذهب و هنر این مرز و بوم شده است. از تابلوهای بیشتر رنگ و رو رفته که به سختی روستای زادگاه آیت الله طالقانی را نشان می دهد و البته در همان حدّ هم از مرحوم جلال آل احمد دریغ شده که بگذریم، وقتی وارد روستای گلیرد شدم – مانند چند بازدیدکننده دیگر – با در بسته خانه پدری مرحوم طالقانی مواجه شدم . وقتی به ابتدای روستا و ساختمان دهیاری گلیرد و شورای اسلامی آنجا هم مراجعه کردم، باز با در بسته مواجه شدم و کسی پاسخگو نبود که علت این ماجرای غم انگیز چیست؟

اما ادامه مسیر ، حکایت را بغرنج تر هم کرد چرا که در راه زادگاه مرحوم آل احمد که اتفاقا در چند کیلومتری زادگاه مرحوم طالقانی قرار داشت، دیگر اثری از همان چند تابلوی رنگ و رو رفته راهنما هم نبود! پس از طی مسیری چند کیلومتری که در برخی موارد جاده مناسبی هم نداشت، وقتی وارد روستای اورازان شدم هیچکس نشانی از محل زندگی پدر مرحوم آل احمد نداد و خلاصه هر چه بیشتر پرسیدیم کمتر یافتیم، اگر چه وجود چشمه ای در این روستا و نیز زیارت مقبره در شرف تخریب امام زادگانی از نوادگان حضرت امام محمد باقر (ع) که گویا اکثریت اهالی با صفای روستا از نسل همان سادات هستند، ما را با دست خالی برنگرداند اما جای این سئوال جدی از متولیان دستگاههای تبلیغی ، فرهنگی و مذهبی وجود دارد که با وجود اظهارات و دیدگاههای شفاف و محبت آمیز حضرت امام خمینی و مقام معظم رهبری درباره این دو شخصیت ارزنده و بزرگ معاصر- که در ادامه به یکی دو نمونه اشاره می شود – واقعا مسئولان و متولیان ملی و محلی مقلدند یا مجتهد؟! و در هر صورت بر اساس کدام قانون و وظیفه ملی، شرعی و حتی منافع محلی عمل می کنند که حاصل کار چنین شده است؟

قم،  ۲

بسم اللّه‌ الرحمن الرحیم

انا للّه‌ و انا الیه راجعون

نمی‌دانم من باید به شما تسلیت بدهم، یا شما باید به من، یا هر دو به هم؟ من به شما تسلیت بدهم که یک پدر بزرگی را از دست داده‌اید و شما به من که یک برادر عزیزی را از دست دادیم؛ و همه به ملت که یک خدمتگزاری را ملت از دست داده و همه به اسلام که یک مجاهدی را از دست داده است. لکن ما از خدا هستیم و از آنجا آمدیم و به آنجا برمی‌گردیم.

انّا للّه‌؛ ما از خداییم؛ مال خداییم، ما چیزی نداریم خودمان، هر چه هست از اوست، و به سوی او می‌رویم. و باید ببینیم چطور از آنجا آمدیم و چطور در اینجا هستیم و چطور به آنجا می‌رویم. آیا در اینجا که هستیم، در خدمت حق تعالی و خدمت خلقیم، مجاهده می‌کنیم در راه خدا، به صراط مستقیم ربوبیت مشی می‌کنیم یا انحراف داریم؟ اگر انحراف داشته باشیم، چه به چپ و چه به راست، چه طرف چپ که تعبیر بهمغضوب علیهمشده است و چه طرف راست که تعبیر بهضالّینشده است در مقابل طریق مستقیم وصراط مستقیماگر از این راه مستقیم رفتیم، از اینجا که حرکت کردیم راه مستقیم باشد، منحرف نباشد، شرقی نباشیم غربی نباشیم، مستقیم باشیم، یمین و شمال نباشد در کار،
مستقیم حرکت کنیم از اینجا به لانهایت، سعادتمندیم و ملتی را سعادتمند کردیم. و اگر چنانچه خدای نخواسته انحراف به چپ، انحراف به راست، انحراف به یمین، انحراف به یسار باشد، منحرف هستیم. و اگر چنانچه در بین ملت یک مقامی داشته باشیم، ملتی را منحرف می‌کنیم. مرحوم آقای طالقانی مستقیم بود، مستقیم فکر می‌کرد؛ مستقیم عمل می‌کرد. انحراف به چپ و راست نداشت. نه غربزده بود و نه شرقزده، اسلامزده بود، دنبال تعلیمات اسلام بود و برای یک ملت مفید بود، و رفتنش ضایعه است، لکن او پیوست به آنجایی که برای او تهیه شده است؛ مقامی که برای او تهیه شده است.

 قم، ۲۸ شهریور ۱۳۵۸

آقای طالقانی را که شما از او تقدیر کردید، برای اینکه یک عالم عامل، یک عالمی که به درد مردم می‌رسید[بود]؛ نه یک روشنفکر و نه یک آدم، یک شخص مثلاً
دمکرات. مردم، دمکرات نمی‌دانند چی است. آنها هم که می‌دانند، می‌فهمند که غلط است. این به عنوان اینکه یک عالمی بود که به درد مردم می‌رسید، رنج کشیده بود برای این مردم، حبس رفته بود برای این مردم، خدمت کرده بود به این مردم، رشد مردم اقتضا می‌کرد که از این احترام کنند. حالا نویسنده‌ها هر چه می‌خواهند بگویند. مردم با آن رشد خودشان ریختند به خیابانها و به سر و سینۀ خودشان زدند و گفتند که این عالم و این «نایب پیغمبر» ما از دنیا رفته است. حالا روشنفکر هر چه بخواهد بنشیند بگوید که این چون مثلاً در فلان جبهه بود و چون در فلان! مردم آن جبهه را اصلاً نمی‌شناسند تا این در آن جبهه چون بود از این جهت احترام کردند. مردم این‌قدر توی سر خودشان زدند. خوب، رئیس آن جبهه‌ها بمیرند، ببینیم که هیچ کس فاتحه می‌خواند برایشان! این برای اسلام بود. مردم هیاهوشان برای خداست. این‌همه خون دادند مردم، برای این بود که مثلاً در ایران فقط چه چیز ارزان بشود، چه چیز گران بشود؟

برای خدا، مردم خون می‌دهند. مگر عقلشان را شیطان برده است که بیخودی خون خودشان را بدهند، آنها برای خداست. همان‌طوری که انبیا برای خدا زحمت می‌کشیدند، ملت ما برای خدا[نهضت کرد]شهادت می‌خواهند ملت ما. ملت ما می‌آیند می‌گویند دعا کنید که ما شهید بشویم، برای اینکه شهادت را فوز می‌دانند، شهادت را همان‌طوری که اسلام فرموده است که کسی که شهید می‌شود، در آنجا چه خواهد بود، اینها رشد دارند. خیال نکنند این آقایانی که چهار روز رفتند به ـ نمی‌دانم ـ خارج، و معلوم هم نیست که درس خوانده باشند، رشد مال آنهاست.

 تنها ملاقات جلال با امام به روایت امام

بسم‌اللّه‌ الرحمن الرحیم

من با خانوادۀ شما سابقه دارم. با مرحوم پدر شما آقا سیداحمد، و با مرحوم آقا سید محمدتقی ـ خدا رحمتش کند که در خدمت اسلام فوت شد ـ سوابقی دارم. منتها آقای جلال‌آل احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده‌ام. در اوایل نهضت یک روز دیدم که آقایی در اتاق نشسته‌اند و کتاب ایشان ـ غربزدگی ـ جلو من بود. ایشان به من گفتند چطور این چرت و پرتها پیش شما آمده است. ـ یک همچنین تعبیری ـ فهمیدم که ایشان جلال‌آل احمد است. مع‌الأسف دیگر او را ندیدم. خداوند او را رحمت کند. شما را هم در تلویزیون گاهی می‌بینم.

[آقای شمس آل‌احمد در پاسخ امام گفت: من سعادت داشتم یک بار در مجلس بزرگداشتی که برای مرحوم پدرم در قم به سال ۴۱ گذاشته بودید، و یک بار دیگر نیز خدمتتان رسیدم.

]امام خمینی، در ادامه فرمودند:]

شما بهتر می‌دانید این اطلاعات و این کیهان وضعشان در سابق چطور بود، و حالا چگونه می‌باشد. مع‌الأسف همان‌طور که شما می‌دانید ما مبتلا به یک طایفۀ روشنفکر غربزده هستیم که هر اصلاحی در کشور بخواهد بشود نمی‌گذارند. در گذشته شاه نمی‌گذاشت، حالا اینها. اینان ولو همانها نباشند اما کار آن را می‌کنند. اگر ما بخواهیم یک روزنامه را بگوییم که به خط ملت باشید، تو روزنامه‌ای هستی که از ملت هستی و ملت هر چه می‌خواهد شما باید در روزنامه‌هایتان بنویسید، تا یک همچون صحبتی می‌شود و یک روزنامه‌ای که برخلاف مقاصد ملت و مقاصد اسلام است، و بی اذن هم منتشر
می‌شده، جلویش گرفته می‌شود یکدفعه می‌بینیم در روزنامه‌ها آن طایفه از روشنفکران شروع می‌کنند به اعتراض که خیر. خوب قلم آزاد است، اما هر قلمی ؟! بیان آزاد است، اما هر بیانی؟! یک بیان است که یک مملکت را به دامن ابرقدرتها می‌اندازد. آیا این بیان آزاد است؟! این را ما بگوییم آزادی، که مملکت ما را به فساد بکشید؟! یک قلمی است که با صهیونیسم و امثال اینها روابط دارد. یک روزنامه‌ای که با بودجۀ آنها اداره می‌شود و خودشان تیراژی ندارند تا خود را اداره کنند. ما باید به اینها بگوییم آزاد هستید؟! کجای دنیا یافت شده که یک انقلابی بشود و اینهمه روزنامه داشته باشد؟ همۀ روزنامه‌ها را می‌بستند و یک، روزنامۀ ارگان خود حزب، مثلاً یا خود دولت را می‌گذاشتند باشد. کجای دنیا اینطور آزادی به مردم داده بودند که به مجرد اینکه انقلاب پیروز بشود همه به میدان بیایند و هر چه می‌خواهند به هر کس بگویند، و تا پنج ـ شش ماه هم هیچ کس به کسی حرف نزد، تا فهمیدند به اینکه اینها یک دسته‌ای هستند در داخل که با خارج مرتبط می‌باشند، و بر ضد کشور و مصالح کشور دارند عمل می‌کنند. باز هم ما بگوییم که شما آزادید؟! فقط به واسطۀ کلمۀ آزادی! باید حدود آزادی آن چیزی باشد که ملت می‌خواهد. نه اینکه بر خلاف ملت آدم آزاد است. خوب من آزادم، یک تفنگ هم دستم هست بزنم یک کسی را بکشم. این چه آزادی است؟ آزادی موازین دارد، و بحمداللّه‌ شما اینطور که من تا حالا دیده‌ام و حرفهای شما را شنیده‌ام از روی میزان حرف می‌زنید. حالا که در مؤسسۀ اطلاعات وارد شده‌اید باز هم همان میزانی که از آزادی پیش شما هست و همان میزانی که در نشریات می‌باشد، که باید نشریات در خدمت این ملت باشد، و نه بر ضد ملت، با کمال قدرت و پشتکار مشغول شوید. شما قدرتش را دارید. به شما کسی نمی‌تواند بگوید مرتجع هستید.دیگران اگر بخواهند کاری بکنند، ممکن است ارباب قلم یک همچون حرفی را به او بزنند. اما نسبت به شما نمی‌توانند این حرف را بزنند. شما با قدرت عمل کنید و این عناصری که بر ضد مسیر نهضت و انقلاب و مصالح کشورند تصفیه و پاکسازی نمایید. خداوند ان شاءاللّه‌ شما را موفق کند.

تهران، شمیران، دربند

 

رهبر معظم انقلاب: آیت الله طالقانی؛ اهل فکر نو بر محور دین و مبارزه با حکومت طاغوت

آقای طالقانی اهل فکر نو بر محور دین و با تمرکز بیشتر بر روی قرآن و نهج‌البلاغه [بود]؛ یعنی ایشان اصلاً اینجوری بود. لکن همه‌ی ابعاد شخصیت آقای طالقانی بُعد روشنفکری دینی نیست. یک بُعد مهم بُعد مبارزه است. خیلی‌ها روشنفکر بودند اهل مبارزه نبودند؛ روشنفکر دینی هم بودند اهل مبارزه نبودند؛ همان خصلت عمومی تقریباً [همه‌] روشنفکران دیروز و شاید بعضاً امروز ما در آنها هم بود که من یک وقت از یک نمایشنامه‌ای نقل کردم آقای روی ایوان [را] که پائین نمی‌آید توی مردم نمی‌آید با متن قضیه کار ندارد با میدان کار ندارد، بالای ایوان می‌نشیند تماشا میکند حرف میزند! خب خیلی از روشنفکرهای دینی اینجوری بودند [اما] آقای طالقانی نه، اهل عمل بود؛ یعنی توی میدان بود، احساس درد میکرد حقیقتاً؛ این را ما که با ایشان معاشر بودیم – رفت و آمد میکردیم- میدیدیم، محسوس بود در ایشان، واضح بود که آدمی اهل درد بود و میخواست مبارزه کند؛ لذا تبعات مبارزه راهم قبول کرد [و به] زندان افتاد؛ هیچ اظهاری از آقای طالقانی بالواسطه [یا] بی‌واسطه نقل نشد؛ [البته] من هیچوقت با ایشان هم‌زندان نبودم، اما هم‌زندانهای ایشان هم نقل میکنند؛ خود ما هم دیدن ایشان میرفتیم – گاهی از مشهد که من می‌آمدم، روزهای ملاقات میرفتم زندان قصر – از پشت میله‌ای صحبت میکردند؛ دائم روحیه میدادند.

من دادگاه تجدید نظر ایشان، توی دادگاه بودم. یک صورت ظاهری درست کرده بودند که هر کس میخواهد بیاید. یک سالن کوچکی گذاشته بودند آقای طالقانی و دیگران نشسته بودند، ما هم آمدیم به عنوان تماشاچی آنجا نشستیم. در وقت تنفس، من اول‌بار آنجا آقای طالقانی را از نزدیک دیدم. از دور ایشان را می‌شناختیم و اسمش را شنیده بودیم اما از نزدیک، من اول‌بار آنجا ایشان را دیدم. منشِ آقای طالقانی توی این دادگاه اصلاً روحیه‌بخش بود؛ خودِ منش ایشان. ایشان توی آن دادگاه نشسته بود، یک عصا هم دستش گرفته بود، با بی‌اعتنائی تمام؛ رئیس دادگاه اسم متهمین را می‌آورد که بلند شوند خودشان را معرفی کنند؛ ایشان نه بلند شد، نه خودش را معرفی کرد؛ همان طور نشسته بود! آن رئیس دادگاه هم یک سرلشکری بود، هی دو بار سه بار تکرار کرد؛ ایشان هم بی‌اعتنا نشسته بود و به نظرم شاید این را هم گفت: خب من را که می‌شناسید، من محمود طالقانی‌ام! یک آدم اینجوری‌ای بود، یعنی آدم مبارز، متکی به نفس، دارای اعتماد به نفس، متکی به خدا.

صراحت آیت الله طالقانی؛ نتیجه صفای ایشان

یک بعد دیگر آقای طالقانی که به نظر من نباید فراموش بشود، صفای این مرد بود. به قدری این آدم با صفا و روراست و در معاشرتها صادق بود که انسان از این همه زلالی حیرت میکرد. آدم زلالی بود آقای طالقانی. هیچ در قید و بند و ملاحظات و [اینها نبود]؛ نه ملاحظات آخوندی، نه ملاحظات روشنفکری، نه ملاحظات مبارزاتی –چیزهایی که حالا به خودشان ببندند- مطلقاً در این آدم وجود نداشت؛ صاف، روشن. هر وقت من می‌آمدم تهران، اوقاتی که ایشان آزاد بودند، میرفتیم منزل ایشان –یک بار دو بار- می‌نشستیم؛ این منزل پیچ‌شمیران. البته آن منزل بالا هم رفته بودم من، اما بیشتر اینجا ایشان را میدیدیم. انسان [وقتی] می‌نشست پهلوی این مرد، واقعاً روحیه میگرفت؛ هم روحیه‌ی مبارزاتی، هم روحیه‌ی صفا و رفاقت و معنویت و اینها. اینها در این شخصیتهای برجسته، خوب است بزرگ بشود. ماها –غالباً آدمها- مبتلا هستیم به یک چیزهائی. این آدم، آدم صافی بود، روراست بود، بی‌شائبه و بی‌شیله‌پیله بود. نتیجه‌ی این بی‌شیله‌پیله بودن [هم] صراحتش بود، صراحت در بیان. همان خطبه‌ای که شما اشاره کردید، این خطبه را نمیشود عادی به حساب آورد؛ اینها دائماً میگفتند «پدر طالقانی»، اصلاً خودشان را فرزندان او معرفی میکردند، به عنوان «پدر» او را اسم میبردند. کیست که توی این رودربایستی گیر نکند؟ آن آدمی که توی اینجور رودربایستی‌ها گیر نکند و برود آنجور قرص و محکم توی خطبه و موضعِ به آن صراحت و به آن شدّت بگیرد، کیست؟ اینجور آدمی را آدم واقعا بگردد پیدا کند! مرحوم طالقانی اینجوری بود. من بعد از همین خطبه‌ی ایشان تلفن کردم؛ گفتم آقا من خواستم از شما تشکر کنم به خاطر این خطبه، گفت بله، خیلی‌ها هم تلفن میکنند فحش میدهند به خاطر همین خطبه! اینجوری بود دیگر، تحمل میکرد، یعنی آدمی بود [با] یک روحیه‌ی اینجوری.

۱۳۸۹/۱۲/۰۹​، بیانات در دیدار اعضای ستاد نکوداشت آیت‌الله طالقانی

 

روایت اولین دیدار رهبر انقلاب و مرحوم طالقانی

من دادگاه تجدید نظر ایشان، توی دادگاه بودم. یک صورت ظاهری درست کرده بودند که هر کس میخواهد بیاید. یک سالن کوچکی گذاشته بودند آقای طالقانی و دیگران نشسته بودند، ما هم آمدیم به عنوان تماشاچی آنجا نشستیم. در وقت تنفس، من اول‌بار آنجا آقای طالقانی را از نزدیک دیدم. از دور ایشان را می‌شناختیم و اسمش را شنیده بودیم اما از نزدیک، من اول‌بار آنجا ایشان را دیدم. منشِ آقای طالقانی توی این دادگاه اصلاً روحیه‌بخش بود؛ خودِ منش ایشان. ایشان توی آن دادگاه نشسته بود، یک عصا هم دستش گرفته بود، با بی‌اعتنائی تمام؛ رئیس دادگاه اسم متهمین را می‌آورد که بلند شوند خودشان را معرفی کنند؛ ایشان نه بلند شد، نه خودش را معرفی کرد؛ همان طور نشسته بود! آن رئیس دادگاه هم یک سرلشکری بود، هی دو بار سه بار تکرار کرد؛ ایشان هم بی‌اعتنا نشسته بود و به نظرم شاید این را هم گفت: خب من را که می‌شناسید، من محمود طالقانی‌ام! یک آدم اینجوری‌ای بود، یعنی آدم مبارز، متکی به نفس، دارای اعتماد به نفس، متکی به خدا. این یکی از ابعاد آقای طالقانی.

تواضع مرحوم طالقانی در برابر امام (ره) به روایت رهبر انقلاب

«این هم ناشی از ایمان بود. ایشان واقعاً مؤمن بود. آن‌وقت همین ایشان، در مقابل امام تواضع میکردند. من تواضع ایشان را در مقابل امام دیدم، هم در غیاب امام، هم در حضور امام. در غیاب امام ایشان به بنده گفتند که آقای خمینی گاهی یک حرفهایی میزند که به نظر آدم نشدنی می‌آید، بعد می‌بینیم واقعاً شد، ایشان به یک‌جایی متّصل است! یعنی برداشت آقای طالقانی این بود -به این مضمون، حالا عین عبارت ایشان یادم نیست- میگفت از یک‌جایی به ایشان خبر میرسد، به یک‌جایی ایشان متّصل است. در حضور امام هم من دیده بودم، ایشان کمال تواضع را در مقابل امام میکردند؛ این آدمی که آن جاه و جلال آن دستگاه‌ها برایش صفر بود و هیچ نبود، در مقابل امام تواضع میکرد.»

بیانات در دیدار اعضای ستاد بزرگداشت آیت‌الله سیدمحمود طالقانی، ۱۳۹۵/۰۵/۲۵

 

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» حوزه‌ى هنرى سازمان تبلیغات اسلامى/ ۲۲ تیرماه ۱۳۷۱

انصافاً، رمان آل‌احمد، سرآمد رمانهای فارسی ماست. تا آن‌جایی که بنده می‌شناسم، رمان آل‌احمد، رمان سرآمدی است؛ یعنی برتر از همه‌ی آنهاست و از اینهای دیگر بهتر است. والّا دیگران که نوشتند، چیزی ننوشتند. من می‌گویم در این زمینه، شما اگر این نهال جدید را، این جهت نو را، پیگیری کنید، همان چیزی خواهد شد که ما امروز احتیاج داریم؛ یعنی رمان ایران و داستان‌نویسی ایران را به آن رشد و تعالی خواهد رساند. لذا، معتقدم که این کار و ترویج آن، باید دنبال شود.

 

یادداشت آیت‌الله خامنه‌ای درباره جلال آل‌احمد/ جلال آل قلم

آنچه در پی می‌آید پاسخ‌های رهبر انقلاب به پرسش‌های انتشارات رواق است که در سال ۱۳۵۸ و در تبیین منش فکری و عملی جلال آل‌احمد مرقوم کرده‌اند. متن سوالات رواق هم اینک در دست نیست، اما از فحوای پاسخ ها قابل حدس است، سئوالاتی چون نحوه آشنایی با ایده‌های آل‌احمد، ساحت‌های نقش آفرینی فرهنگی او، واپسین منزل فکری وی و نقش او در بسترسازی برای انقلاب و… نگاه جامع‌الاطراف رهبری به کارنامه آل‌احمد، به ویژه واپسین فصل آن، بازگوکننده‌ی نکات مهمی است که می‌تواند جلال پژوهان را مددکار باشد.

بنام خدا

با تشکر از انتشارات رواق ـ اولاً بخاطر احیاء نام جلال آل‌احمد و از غربت در آوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآورد؛ و ثانیاً بخاطر نظرخواهی از من که بهترین سال‌های جوانیم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است. پاسخ کوتاه خود به هر یک از سؤالات طرح شده را تقدیم می‌کنم:

۱ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.۲ـ جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های ۴۱ و ۴۲ او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!

اما توده‌‌ای بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

۳ـ غربزدگی را من در حوالی ۴۲ خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.

۴ـ اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معیّن کننده‌ی شخصیت حقیقی آل احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ی روشنفکری» نامید. با همه‌ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.

جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل‌احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.

آل‌احمد، نقطه‌ی شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و …» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته‌ی سال ۴۳ دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال ۴۷ که او را در مشهد زیارت کردم؛ سعی او در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را می‌گفت.

البته جزوه‌‌ای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه‌ی آل‌احمد بود. خانواده آل‌احمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده‌ی متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌‌ای بود و چه استفاده‌‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت…

۵ ـ به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.

برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود: العلماء ورثه الانبیاء.

آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.

۶ ـ این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم.) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیز دیگر. البته حرف فی حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌احمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود. و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

۷ـ آن روز هر پدیده‌ی ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. امّا از اینکه آل‌احمد را چیز‌خور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

۸ ـ مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست ـ شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند … افسوس.

به «ابوذر زمان» و «جلال آل قلم» چرا جفا می کنید؟

شما هم نظر خود را ارسال کنید